تبلیغات
 حرفایی برای تو - مطالب mehdi mohammadi
فکر تو که باشد خیابان به کنار اتاق هم قدم زدن دارد
http://foreverinlove.ir حرفایی برای تو

◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈

تنها ڪسی ڪه قلبت را نخواهد شڪست ، همان ڪسی است ڪه آن را ساخته است !!

پس همیشه فقط به " خدا " تڪیه ڪن ..!

"خدای من "

هر چه دلم را خالی میڪنم باز پر میشود از تو ..!

"خدای مهربون"

اگر تو دست مرا بگیری ، هیچ ڪس مرا دست ڪم نمیگیرد

◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈ ◈



تاریخ : سه شنبه 26 تیر 1397 | 09:38 ق.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

در نبودت به کسی باج ندادم هرگز

کاروان نیست که دل هر که به جایت اید



تاریخ : پنجشنبه 7 تیر 1397 | 11:39 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

به تو سلام میدم درمون دردامی

به تو سلام میدم همیشه باهامی

به تو سلام میدم به تو که خانممی

به تو سلام میدم بغض دلم واشه

به تو سلام میدم میدونم این راشه

به تو سلام میدم جواب نده باشه

تکلیفمو روشن کن یه کاری واسه من کن

پس کی به اقات میگی از من دیدن کن




تاریخ : سه شنبه 22 خرداد 1397 | 09:53 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودنت

فرقی نمی کنه، اما اگه همراهی ،داشته باشی

که تنهات نذاره ،بی انتها بودن جاده برات آرزو میشه ……



تاریخ : چهارشنبه 16 خرداد 1397 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

⚫فرا رسیدن ایام شهادت مولای متقیان امام علی (ع) را به عموم شیعیان و پیروان آن امام همام تسلیت عرض نموده و توفیق قبولی طاعات و عبادات را در شب های مبارک قدر برای همگان آرزومند است.

امیدوارم با عنایت مولا امیر المومنین و زیر سایه پرچم امام حسین ع و در کنار دوستان بتوانیم تا ابد نوکری کنیم

ارادت مند شما

مهـــــــدی محمــــــــــــدی



تاریخ : دوشنبه 14 خرداد 1397 | 09:50 ق.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟
ﺗﻌــﻬـﺪ ﺩﺍﺷﺘــﻦ، ﻗــﺸﻨﮕــﻪ !!
ﺣﺘـــﯽ ﺗﻌﻠــﻖ ﺩﺍﺷﺘﻦ !
ﺍﯾﻨﮑـﻪ ﺑﺪﻭﻧــﯽ ﻣـــﺎﻝ ﮐﺴــﯽ ﻫﺴﺘــﯽ ...
ﺳــﻬـﻢ ﮐﺴــﯽ ﻫﺴﺘــﯽ ...
ﻭ ﺍﻭﻧـــﻢ ﻣـــﺎﻝ ﺗـــﻮﺋـــﻪ ..
ﺣـــﻖ ﺗـــﻮﺋــﻪ ..
ﻣﻬـــﻢ ﻧﯿــﺲ ﺍﯾﻦ ﺗﻌــﻬـﺪ ﺍﻣـﻀــﺎﺀ ﺑﺸــﻪ ﺗـــﻮ ﯾﻪ ﮐـــﺎﻏـﺬ ﭘــﺎﺭﻩ !
ﺍﺻـــﻞ ـِـﺶ ﺟـــﺎﯼ ﺩﯾﮕــﻪ ﺳَﻨَــﺪ ﺧﻮﺭﺩﻩ
❤️ﻭﺳـــﻂ ﺩﻝ

تاریخ : شنبه 12 خرداد 1397 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

داستان عاشقونه پادشاه که حافظ مولانا و سعدی شعر سرودن حتما بخونید

http://topnews.jala.ir/1393/04/10/post-311/%D8%AF%...



تاریخ : چهارشنبه 9 خرداد 1397 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

گفتی اسیر عشقمی نگاه من مال خودت، قلبمو هدیه می کنم واسه شب تولدت.۹۷/۱/۱



تاریخ : سه شنبه 8 خرداد 1397 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

رفتن تو پایان این قصه نبود.حالا من با این شهری که اغشته به بوی توست چه کنم



تاریخ : دوشنبه 7 خرداد 1397 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

♥ عرض سلام خسته نباشید خدمت همه شما دوستان ادمین هستم انشالله از سایت خوشتون اومده باشه هر کس شعر یا متن داشت میتونه ایمیل کنه به اسم خودتون ثبت میشه و سایت های دیگمون ایمیلmehdimohammadi767676@gmail.comو همچینی در نظرات هم میتونید بفرستید. و نظرات خودتونم برا ما ارسال کنید ♥



تاریخ : شنبه 5 خرداد 1397 | 03:13 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

خانه روی دریاچه (به انگلیسی: The Lake House) یک فیلم رمانتیک به کارگردانی الهاندرو اگرستی و با بازیگری کیانو ریوز و ساندرا بولاک محصول ۲۰۰۶آمریکا است. این دو بازیگر از زمان سرعت (فیلم)برای اولین بار توانستند دوباره فیلمی را با هم بازی کنند. همچنین شهره آغداشلو بازیگر فیلم خانه‌ای از مه و شن نیز در این فیلم حضوری کم رنگ در نقش یک دکتر روسی الاصل را دارد.



تاریخ : جمعه 4 خرداد 1397 | 10:22 ق.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت, در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترک را از اربابش خرید, پس از مدتی که با کنیزک بود. کنیزک بیمار شد و شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور, پزشکان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان این کنیزک وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر کس جانان مرا درمان کند, طلا و مروارید فراوان به او می‌دهم. پزشکان گفتند: ما جانبازی می‌کنیم و با همفکری و مشاوره او را حتماً درمان می‌کنیم. هر یک از ما یک مسیح شفادهنده است. پزشکان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نکردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشکان هر چه کردند, فایده نداشت. دخترک از شدت بیماری مثل موی, باریک و لاغر شده بود. شاه یکسره گریه می‌کرد. داروها, جواب معکوس می‌داد. شاه از پزشکان ناامید شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه کرد که از هوش رفت. وقتی به هوش آمد, دعا کرد. گفت ای خدای بخشنده, من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی می‌دانی. ای خدایی که همیشه پشتیبان ما بوده‌ای, بارِ دیگر ما اشتباه کردیم. شاه از جان و دل دعا کرد, ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید, شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید که یک پیرمرد زیبا و نورانی به او می‌گوید: ای شاه مُژده بده که خداوند دعایت را قبول کرد, فردا مرد ناشناسی به دربار می‌آید. او پزشک دانایی است. درمان هر دردی را می‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.

فردا صبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه می‌درخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رویا بود. آن صورتی که شاه در رویای مسجد دیده بود در چهره این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر می‌آمد. گویی سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان یکی بوده است.

شاه از شادی, در پوست نمی‌گنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بوده‌ای نه کنیزک. کنیزک, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشک را پیش کنیزک برد و قصه بیماری او را گفت: حکیم، دخترک را معاینه کرد. و آزمایش‌های لازم را انجام داد. و گفت: همه داروهای آن پزشکان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر کرده, آنها از حالِ دختر بی‌خبر بودند و معالجه تن می‌کردند. حکیم بیماری دخترک را کشف کرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل

درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینه اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا می‌داند. حکیم به شاه گفت: خانه را خلوت کن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من می‌خواهم از این دخترک چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حکیم ماند و دخترک. حکیم آرام آرام از دخترک پرسید: شهر تو کجاست؟ دوستان و خویشان تو کی هستند؟ پزشک نبض دختر را گرفته بود و می‌پرسید و دختر جواب می‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حکیم از محله‌های شهر سمر قند پرسید. نام کوچه غاتْفَر، نبض را شدیدتر کرد. حکیم فهمید که دخترک با این کوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن کوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حکیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان می‌کنم. این راز را با کسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ کنی مانند دانه از خاک می‌روید و سبزه و درخت می‌شود. حکیم پیش شاه آمد و شاه را از کار دختر آگاه کرد و گفت: چاره درد دختر آن است که جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای کار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند که شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب کرده است. این هدیه‌ها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت کرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها کرد و شادمان به راه افتاد. او نمی‌دانست که شاه می‌خواهد او را بکشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیه‌ها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حکیم او را به گرمی استقبال کرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانه‌های طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه کرد. حکیم گفت: ای شاه اکنون باید کنیزک را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه کنیزک با جوان زرگر ازدواج کردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترک خوبِ خوب شد. آنگاه حکیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف می‌شد. پس از یکماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترک سرد شد:

عشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود

زرگر جوان از دو چشم خون می‌گریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافه خوشبو خون او را می‌ریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او را می‌کشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را می‌ریزند. ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند صدا در کوه می‌پیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمی‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. کنیزک از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی که پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر می‌کند مثل غنچه.

عشق حقیقی را انتخاب کن, که همیشه باقی است. جان ترا تازه می‌کند. عشق کسی را انتخاب کن که همه پیامبران و بزرگان از عشقِ او به والایی و بزرگی یافتند. و مگو که ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد کریمان و بخشندگان بزرگ کارها دشوار نیست.



تاریخ : پنجشنبه 3 خرداد 1397 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

اگرمن را نمی خواهی چرا لرزیده پا هایت

چـــرا بـا دیدنــم آهی نشیند کنــج لبهــایت

چراشبها تو پنهانی دعا با گریه می خوانی

خدایت شـاهـدم باشد که باشـم ماه شبهایت

چرا امشب دعا کردی که هر شب عاشقت باشم

مگر من مرهمی باشم به دردت یا که غمهایت

چرا تنها به تاریکی به نـزدم شمع سوزانـی

فلق را تا شفق بی من بسوزد بال و پرهایت

چرا گلهای قلبت را زغم پژمرده می بینم

الهی نشکند برگی، نبینم مـرگ گـلهـایت

چرا دستان گرمت را دگر دستم نمی گیرد

زدستم رفته فرصتها ،ببوسم دست تنهایت

چرا باران چشمانت به قبرم دانه می بارد

چه زیبا برف تنهایی نشیند روی موهایت



تاریخ : پنجشنبه 3 خرداد 1397 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

فاطی عشقم

خیلی دلم گرفته

کاش پیشم بودی

نمیدونم چرا اینجوری شدم ولی از غروب دارم دیوونه میشم

کاش امروز بودی

چندوقته دوست دارم بریم یجا کلی باهم صحبت کنیم

دوست دارم بفهمی تو دلم چه خبره

بفهمی که چقد دوست دارم

الان دلم واست یذره شده واسه این اومدم ی چیزی بنویسم دلم خالی شه

الهی دورت بگردم عشقم

ببخشییییید اگه بابت کارای من همیشه اعصاب تو باید خورد شه

دوست دارم

نمیدونم هنوز دوسم داری میخوای پیشم بمونی یا ن

تاریخ : شنبه 29 اردیبهشت 1397 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

به خـــــــاطر روی زیبای تــــــــو بــود


که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند


به خـــاطر دستان پر مهر و گرم تو بود


که دســــــت هیچ کس را در هم نفشردم


به خاطر حرفهای عــاشـــــــقانه تو بود


که حرفــــهای هیچ کس را باور نداشـتم


به خاطر دل پاک تو بود


که پاکی باران را درک نکردم


به خاطر عـــشق بی ریای تو بود


که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم


به خـــــــــــاطر صـــــدای دلنشین تو بود


که حتی صدای هزار نی روی دلـــم ننشست


عــــــزیـــــزم

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم



تاریخ : شنبه 29 اردیبهشت 1397 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : mehdi mohammadi تعداد نظرات:
نظرت چیه؟

تعداد کل صفحات : 35 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...


http://foreverinlove.ir